مسقط، آینه تمامنمای بازی هژمونی/چرا جنگ در افق نظام سلطه غایب است
به گزارش رویداد اول؛ در آستانه مذاکرات حساس ایران و ایالات متحده آمریکا در مسقط پایتخت عمان، دیپلماسی منطقه با اثرگذاری قدرت دست بالای خاورمیانه ایران اسلامی بار دیگر بر لبه تیغ تنش گام برمیدارد.
ناوگان آمریکایی در خلیج فارس لنگر انداخته تهدیدهای کلامی از کاخ سفید مکرر تکرار می شود و رسانههای داخلی برخی کشورها سایه جنگ را نزدیک مینمایانند اما بررسی دقیق جریان غالب در محافل تصمیمگیری واشنگتن و تحلیل رسانههای معتبر غربی حکایت دیگری دارد.
جنگ مستقیم با ایران نه تنها در اولویت نخست یا دوم سیاست خارجی آمریکا قرار ندارد بلکه حتی در ردههای سوم و چهارم نیز دیده نمی شود.
این واقعیت وقتی روشنتر می گردد که نظام سلطه را از منظر بنیادین آن یعنی تولید و انباشت ثروت برای طبقه حاکم بررسی کنیم.
نظام سلطه ایالات متحده اساساً بر پایه دسترسی پایدار به منابع انرژی و حفظ هژمونی جهانی استوار است. هدف بلندمدت این نظام جلوگیری از نفوذ قدرتهای رقیب به ویژه چین است که اقتصاد آن به شدت وابسته به مسیرهای انرژی خلیج فارس و تنگه هرمز میباشد.
ایران به عنوان یکی از گلوگاههای کلیدی این مسیرها میتواند در نظریه کوتاهمدت هدف قرار گیرد تا تجارت پکن مختل شود و فشار اقتصادی بر اژدهای آسیایی افزایش یابد. اما آیا این هدف ارزش ریسک یک درگیری منطقهای گسترده را دارد؟ پاسخ قاطع نه است.
ایالات متحده آمریکا امروز با چالشهای داخلی عمیقی دست به گریبان است. بحرانهای مهاجرتی تعطیلیهای دولتی، پروندههای جنجالی قضایی و شکافهای اجتماعی عمیق توان تمرکز بر یک جبهه نظامی پرهزینه را از آن سلب کرده است. تصور کنید حتی یک ناو هواپیمابر آسیب ببیند یا شمار قابل توجهی سرباز آمریکایی کشته شود. چنین رویدادی نه تنها محبوبیت داخلی دولت را به شدت کاهش می دهد بلکه جمهوریخواهان به ویژه در دوران ترامپ را در موقعیت دفاعی قرار می دهد. ترامپ که همواره معاملهگر بوده بیش از هر چیز به حفظ تصویر پیروزیطلبانه خود میاندیشد. جنگ با ایران معاملهای پرریسک است که سود مشخصی ندارد.
بررسی دو روز اخیر رسانههای معتبر انگلیسی زبان به علاوه اشپیگل و لوموند این تصویر را تأیید می کند. در این نشریات مذاکرات مسقط محور اصلی است نه احتمال جنگ.
تهدیدها به عنوان اهرم دیپلماتیک تفسیر میشوند نه مقدمه درگیری نظامی. حتی وقتی ترامپ هشدارهای تند میدهد تحلیلگران غربی آن را بخشی از استراتژی فشار حداکثری می دانند که هدفش کشاندن ایران به میز مذاکره است نه نابودی آن. اولویت واقعی واشنگتن مهار چین است و ایران تنها در این پازل بزرگ یک مهره فرعی به شمار میرود.
حال فرضیه جنگ را مطرح کنیم و آن را آزمون کنیم. اگر ایالات متحده به جنگ مستقیم روی آورد کدام منافع کوتاه مدت یا بلندمدت آن تأمین می شود؟ در کوتاهمدت شاید دسترسی به منابع انرژی منطقه تسهیل گردد اما هزینههای نظامی سرسامآور تلفات انسانی و واکنش زنجیرهای متحدان ایران این سود را بلعیده و حتی منفی می کند. در بلندمدت نیز جنگ گسترده خلیج فارس مسیرهای انرژی را برای ماهها مختل می سازد که دقیقاً برخلاف هدف مهار چین عمل می کند زیرا پکن را به سمت منابع جایگزین مانند روسیه سوق می دهد. بنابراین جنگ نه تنها منفعتی ندارد بلکه به تضعیف موقعیت هژمونیک آمریکا می انجامد.
فرضیه جذابتر و واقعیتر هماهنگی پنهان میان الیگارشی داخلی برخی ساختارها با منافع ایالات متحده است. ناوگان آمریکایی و تهدیدهای نظامی نه برای جنگ واقعی بلکه برای تقویت دست یک جریان داخلی عمل می کند که اقتصاد کشور را به دلار وابسته نگه داشته و هرگونه گرایش به همکاری راهبردی با چین را مانع می شود. این الیگارشی با حفظ فضای آشوب اقتصادی و جلوگیری از اصلاحات ساختاری بیشترین سود را از حفظ وضعیت موجود می برد. ایالات متحده نیز در مقابل با این فشار خارجی به آن جریان کمک می کند تا اراده ملی برای استقلال اقتصادی تضعیف گردد.
حتی اگر واشنگتن یک مانور محدود یا ضربه نمادین انجام دهد هدف اصلی نه پیروزی نظامی بلکه ایجاد فضای داخلی برای امتیازدهی بیشتر است. در این معادله جریان وطندوست در بدنه نیروهای مسلح و نهادهای انقلابی در برابر این فشار ایستادگی می کند و سرنوشت نهایی به توازن این دو نیرو بستگی دارد. اما نشانهها حاکی است که دولت ایالات متحده آمریکا به دلیل محدودیتهای داخلی ترجیح می دهد از درگیری مستقیم پرهیز کند و به جای آن از اهرم الیگارشی وابسته بهره برد.
در داخل آمریکا نیز اولویتها کاملاً متفاوت است. مسائل داخلی مانند بحرانهای ایالتی پروندههای قضایی پر سر و صدا و چالشهای اقتصادی محور بحثهای رسانهای و سیاسی هستند. جنگ با ایران در این فضا به عنوان یک ماجراجویی پرهزینه دیده می شود که هیچ پایگاه مردمی ندارد.
رسانههای ایرانی گاه جنگ را نزدیک می نمایانند اما این تصویر با واقعیت جریان غالب در غرب همخوانی ندارد. این تفاوت شاید ناشی از اهداف داخلی برخی جریانها باشد که با بزرگنمایی تهدید خارجی به دنبال توجیه ناکارآمدیهای اقتصادی هستند.
در نهایت مذاکرات مسقط فرصتی برای آزمون این تحلیل است. اگر گفتوگوها به نتیجهای حداقلی بیانجامد که تحریمها را تعدیل کند بدون خلع سلاح کامل توان دفاعی ایران این فرضیه تقویت می شود که هدف واقعی نظام سلطه نه جنگ بلکه حفظ کنترل غیرمستقیم بر منابع و مسیرها از طریق فشار اقتصادی و الیگارشی وابسته است. جنگ احتمالی هیچ منفعتی برای آمریکا ندارد زیرا ریسک آن بسی بیشتر از سود احتمالی است.
افق پیش رو دیپلماسی پرتنش اما فاقد درگیری مستقیم است. سایه ناوگان بر خلیج فارس می ماند اما شمشیر از غلاف بیرون نمیآید زیرا هژمونی امروز بیش از هر چیز به معامله نیاز دارد نه نبرد.























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0